هیولا - بخش اول :هیولای درون

   پس از اینکه دوربین پرنده که در جایی در سال 2500 میلادی گشت می زد را به سمت نزدیکترین شهر ـ که از نقشه های قدیمی بایگانی شده در کامپیوتر به آن دست یافته بود ـ هدایت کرد با خود اندیشید که او تنها کسی است که در دنیا از این کشف خبر دارد. حتی آنروز همکارش نیز در آزمایشگاه نبود و تنها دلیلش این بود که وقتی سارمون فهمید که به هدف نزدیک شده او را دست بسر کرد تا افتخار این کشف را خود به تنهایی بدست آورد . شانس آورده بود که رشته اصلی همکارش چیز دیگری بود و او از خیلی چیزها سر در نمی آورد.

    دوربین پرنده ی او که اولین موجودی بود که رسما سفر در زمان را تجربه می کرد و حالا در 600 سال قبل پرواز می کرد، اندازه ای کوچکتر از یک مشت بسته داشت و براحتی در آسمان به چشم نمی آمد و اگر هم دیده می شد؛ نمی شد فهمید متعلق به آینده است ، زیرا در آن زمان هم از این وسایل استفاده می شد. فقط دوربین او پیشرفته تر بود.

    مدتی بعد دوربین به محدوده یک کارخانه رسید. کارخانه تمام رباتی به نظر می رسید و تعداد کمی انسان در آن به چشم می خورد. جاده ای از کنار کارخانه می گذشت که وسایل نقلیه زیادی در آن وجود داشت و تابلوهای تبلیغاتی تمام دو طرف جاده را گرفته بود . این یکی دیگر با زمان حال و در واقع با هیچ زمانی تفاوت نکرده بود.

    سارمون با خوشحالی فکر کرد: «با اینکه کار اصلی طرح را کس دیگری انجام داده اما  بالاخره من هم یک کار مثبتی توی این کشف انجام داده ام . حالا می دانم که   سفر درزمان یک تابع سهمی شکل است . یعنی برای رسیدن به سفر به زمان های خیلی نزدیک بینهایت انرژی احتیاج داریم که یعنی غیر ممکن . ولی برای زمانهای دورتر هر چند انرژی فراوانی نیاز داریم اما ممکن است . وقتی به نقطه فرود سهمی می رسیم کمترین میزان انرژی را برای رسیدن به یک نقطه بدست می آوریم که برای دستگاه من همین حدود 600 سال قبل است اما با عقب تر رفتن زمان باید مقدار بیشتری انرژی مصرف کنیم تا این که در زمان بینهایت گذشته دوباره بینهایت انرژی نیاز داریم . این مسئله باعث می شود که بازه فعالیت ما محدود شود که البته این منطق تر است . احتمالا همین نوع تابع سهمی شکل را می توان برای سفر به آینده نیز فرض کرد یعنی سفر به آینده خیلی نزدیک و خیلی دور محال است ولی سفر به مابین این زمان ها  محتمل است.»

    دوربین بالاخره به شهر زیبا و نوساختی رسید. سارمون مدتی به گشت زدن درون شهر پرداخت و سپس دستور برگشت دوربین را صادر کرد. چنان سریع عقربه شمار انرژی دستگاه کم می شد که سارمون ترسید که دستگاه ـ که تا حدودی در سخت افزار سر هم بندی شده بود ـ تحمل فشار انرژی را در مدارهای خود بیآورد. او مجبور بود برای دریافت امواج ارسالی دوربین «جادة زمانی» را باز بگذارد و آنتنی درون آن قرار بدهد. آنطور که خودش از طریق دوربین دیده بود آنتن درون اشعة سز رنگی بنظر می رسید و حالت رویایی به آن داده بود. هر از چند گاهی هم باد مقداری گرد و غبار و برگهای خشک شده را بدرون آزمایشگاه می ریخت. البته سارمون مشکلی در مورد انرژی نداشت چرا که مقدار زیادی انرژی ذخیره داشت و بدست آوردن آن بسیار ساده و کم هزینه بود.

    چند دقیقة بعد دوربین آزمایشگاه و در جای اولش بود. جاده هم بسته شده بود. سارمون رباتی را برای تمیز کردن آزمایشگاه که حالا مقدار زیادی گرد و خاک ته آن نشسته بود فرستاد. بعد هم نتایج آزمایشات را در دفتر گزارشات محرمانه اش نوشت.

    بعد از اینکه دفترش را در گاو صندوقی که حتی همکارش «مارک شوارتزینگر» هم از آن اطلاعاتی نداشت گذاشت نفسی براحتی کشید. حالا که طرح کاملاً به نتیجه رسیده بود می توانست به جوانب دیگر این طرح فکر کند. البته او سه ماه بود که تمام فکرش مشغول این طرح بود. اما او حالا می توانست به فوایدی که این کشف می توانست برای او داشته باشد فکر می کرد. البته این اصل کشف متعلق به او نبود  و نقش همکارش مارک از او نیز کمتر بود. آن دو با کمک هم این کشف را از دانشمند جوانی بنام «امیر صادقی» دزدیده بودند.

   صادقی مدت کوتاهی بود که در رشتة دکترای پیشرفتة‌فیزیک با گرایش امواج الکترومغناطیس فارغ التحصیل شده بود. مدتی قبل در آزمایشگاه سارمون به عنوان همکار کار می کرد. پسر بسیار باهوش و خلاقی بودو تنها اشتباهش اعتماد به آن دو بود و کشف بزرگی را که نائل آمده بود، برای آنها بازگو کرد تا بتوانند با کمک هم آن را به مرحلة عمل برسانند. هر چند خود او با کمال میل  بیشتر اطلاعات را فاش کرده بود اما مهمترین قسمت که همان چگونگی تهیة انرژی مخصوص بود را نگفته بود و آنها وقتی فهمیدند دیگر نمی توانند او را فریب دهند به زور متوصل شدند و او را در خانه ای محبوس کرده و باقی اطلاعات را با زور و شکنجه و تهدید به آزار رساندن خانواده اش از او گرفتند. اما با اینحال که کار به اتمام رسیده بود احتمالاً جوانک باز هم در حال شکنجه شدن بود. زیرا سارمون همکارش مارک را برای گرفتن اطلاعات بیشتر به سراغ او فرستاده بود. البته سارمون می دانست که اطلاعات بیشتری در کار نیست. اما این همان کلکی بود که می توانست او را تنها مکتشف این کشف خارق العاده کند.

    تنها چیزی که او را ناراحت می کرد این بود که جهان علم و حتی مردم عادی می دانستند که قبلاً کس دیگری این موضوع را کشف کرده است.   صد سال قبل فردی بنام «سعید رفیعی» روش رسیدن به این کشف را بدست آورده بود اما در آنزمان چیزی در این مورد به کسی نگفته بود و سالها بعد از ناپدید شدنش یکی از نزدیکانش با دلایل محکم این مطلب را ثابت کرده بود. او صد سال قبل بعد از اینکه در جدالی بزرگ توانست منظومة شمسی را از نابودی توسط جرم غول پیکری  که   دمای بسیار زیادی داشت و با حرکت به سمت منظومه حیات تمامی ساکنان آن را به خطر افکنده بود، نجات بخشد، به طرز مرموزی ناپدید شد. شایعاتی در مورد زنده بودن او و ارتباطش با بعضی از دانشمندان وجود دارد و با اینکه صد سال از آن زمان می گذرد اما بخاطر افزایش میانگین سن در انسان قرن 31 ام تا  200 سال و حتی بیشتر امکان صحت این شایعه وجود دارد. اما سارمون با تمام احترامی که به او داشت، ترجیح می داد که او زنده نباشد. زیرا دوست نداشت  درافتخارش شریکی داشته باشد.

    سارمون از آزمایشگاه بیرون آمد و به سمت یخچال که در قسمت ورودی ساختمان آزمایشگاه بود حرکت کرد. یک هفته بود که مشروب نخورده بود و حالا احساس عطش فراوانی می کرد. موقعی که غرق  کار بود هیچوقت دچار مشکل نمی شد، اما حالا که بیکار بود وضع فرق می کرد و سر کشیدن یک دفعة یک بطری دلیل این مدعا بود. او بعد از اینکه شیشة‌خالی را به زمین کوفت یک شیشة‌ دیگر برداشت و به سمت آزمایشگاه بازگشت. مشروب خیلی زود اثرش را گذاشته بود و او مست شده بود.

    با خنده و در حالیکه تشویقهای انبوه تماشاگران خیالی را با تکان دادن دست پاسخ می داد مانند یک سخنران شروع به حرف زدن کرد:

 ـ آقایان و خانمها ... من مفتخرم که دستگاه اختراعی خودم را که نامش ... آه . فراموش کرده ام برایش نامی جز «دستگاه سفر زمان» بگذارم، که زیاد هم ازش خوشم نمی آید. خوب بگذریم ... این دستگاه در حقیقت چیزی جز یک «هدایت کننده[1]» نیست و نقش اصلی را در این سفر انرژی مخصوصی داراست که برای این سفر لازم داریم. گویا این انرژی جزوی از همان "انرژی تاریک[2]" است که سالهاست جهان در عطش دستیابی به این انرژی له له میزند که البته گویا زمانی «سعید رفیعی» به چگونگی تهیة آن رسیده بود، و حالا من آن را بدست آوردم، یعنی آن را دزدیده ام.

    با چشمانی برافروخته و قرمز شده از اثرات مشروب ادامه داد:

ـ در مورد ماهیت اصلی این انرژی چیز چندانی نمی دانم. فقط راه بدست آوردنش را می دانم که حتماً مهمترین بخش آن است. این انرژی خیلی ارزان و راحت بدست می آید. «از خورشید». باز هم این نور خورشید است که یکی دیگر از نیازهای ما را جواب می دهد. در امواج الکترو مغناطیس ساطع شده از  خورشید و ستارگان  ذرة بنیادی کوچک وجود دارد که تقریباً  تا بحال هیچ "آشکار سازی[3]" توانایی شناسایی آن را نداشته است.البته وجود آن سالها قبل از طریق محاسبات کوانتومی اثبات شده بود اماتنها شاهدی که وجود آن را تایید می کند همین دستگاه سفر زمان است که در این مورد خاص تنها آشکار ساز واقعی این ذره است و اثبات وجود این ذره خود تنها یک کشف بینهایت بزرگ است . هنوز نمی دانم از کجا به فکر آن جوانک چنین راه حلی رسیده است و البته برای منهم این مسئله زیاد مهم نیست. همینقدر که  من می دانم این ذره در طی فرایندی خاص و بسیار پیچیده نوعی انرژی ساطع می کند که  در واقع کلید دنیای گذشته است ما می توانیم با متمرکز کردن آن در یک کانون از جهات مختلف دروازه ای کوچک به گذشته ایجاد کنیم . در واقع ما با تغییراتی جزئی در مسیر بازیابی آن از نور خورشید آن را به «انرژی مخصوص» برای ورود به محدودة‌"بعد صفرم[4]" تبدیل کرد و در واقع یک " سوراخ کرم[5]" تولید کرد تا از طریق آن بتوانیم در زمان و مکان سفر بکنیم. البته در تئوری با این دستگاه می توان سفر در مکان که در فیزیک پیشرفته آن را «انتقال جرم»  می نامند، نیز رفت. زیرا این انرژی مخصوص مانند  امواج الکترومغناطیس از دو میدان عمود برهم تشکیل می شود که هر یک از ابعاد معرف بعد مکان و زمان هستند و میزان  انرژی وارد شده در هر یک  از ابعاد  جهت سیر ما را مشخص می کند . اما متاسفانه این دستگاه فقط بر روی بعد زمانی تنظیم شده است و من ایده ی دقیقی برای روش تنظیم بعد مکانی ندارم. شاید با روش آزمایش و خطا بتوانم کمی جابجایی مکانی را باعث شوم اما هنوز الگوی کامل و فرمولیزه ای برای این سفر ندارم. البته شاید از فردا آن پسرک را برای بدست آوردن همین اطلاعات شکنجه کنیم. هر چند هنوز در باره خود سفر زمان نیز مشکلاتی وجود دارد. از طریق امیر فهمیدیم که تشکیل جادة ‌زمانی برای باز کردن دروازه در یک تاریخ مشخص با وارد کردن مقدار مشخص انرژی بر حسب فرمول اکتشافی او امکان پذیر است

 ولی  هنوز راهی برای باز کردن  جاده از سوی دیگر وقتی جاده بسته است پیدا نکرده ایم .در این مورد نیز که علی رغم ظاهر کوچکش مشکل بزرگی است باید تحقیق و بررسی کرد. چون متاسفانه گویا امیر هم در این مورد به نتیجه ای نرسیده است.

    سارمون آخرین جرعة شیشة دوم را سر کشید و در حالیکه به سرفه افتاده بود روی صندلی نشست.

    مستی اش به اوج رسیده بود و دیگر نمی فهمید چه می گوید:

 ـ بله ...اما حتی بدون پیدا کردن جواب این مسئله هم این دستگاه می تواند خیلی بدرد بخورد .این همان دستگاهی است که می تواند شما را به گذشته ببرد و خودتان را در کودکی و زمانی که دنبال بچه گربه ها می کنید ببینید. همان زمانی که از پله ها به زمین می افتید و با چشم گریان و دماغی بیرون آمده پیش مادرتان می روید تا شما را دلداری بدهد؛ اما او با عصبانیت به شما می گوید که تو عرضة‌یک کار کوچک را هم نداری و سپس برای هزارمین بار داستان آن مرد نفرت انگیز که جدّ شما بوده و هزار سال پیش توانسته هیولای عظیمی را نابود کند؛ را تعریف میکند و بعد از ساعتی تمجید از او شما را سرزنش میکند که بخاطر زمین خوردن گریه میکنید، و شما نیز عصبانی خواهید شد. شاید آنقدر که دلتان بخواهد سر مادرتان فریاد بزنید که: (( بس است مادر. تا کی میخواهی از آن مردی که با یک تراکتور ابتدایی هیولایی را از بین برده حرف بزنی. هیولایی که معلوم نیست اصلاً وجود داشته یا در قرن 21 ام چکار میکرده است)) ... آنوقت گریه می کنید و میگویید: (( مادر از وقتی که یادم می آید این داستان را برایم تعریف کرده ای ... من چه گناهی کرده ام که این داستان باید سینه به سینه در خانواده شما نقل بشود ... شما می خواستید منهم مثل « ریچارد » شجاع و خوب باشم و به مردم کمک کنم ... اما این داستان و تکرار وحشتناک آن باعث شد که من حالا آدم پست و بدی شوم . درست بر عکس آنچه شما می خواستید ...)).

  سارمون با صدای بلند در حال گریستن بود. انگار نه انگار که او همان فردی است که دقایقی قبل از شکنجة جوان بی گناهی حرف می زد. او با تمام شرارتی که داشت یک نقطه ضعف عجیب روحی داشت. او نسبت به یکی از اجدادش که در سال 2023 میلادی زندگی می کرد و در آن زمان به قول اسناد یک هیولای عجیب و غریب را نابود کرده بود احساس تنفر داشت. یک کتاب قدیمی که فقط پدر بزرگش یکی از نسخه های مکتوبش را داشت در مورد حادثه ای در آن زمان صحبت کرده بود که مردی بنام «ریچارد رینر» که از اجداد مادری او محسوب می شد هیولایی عجیب و غریب که به «دهکدة‌ مارتوم» واقع در ایالات متحده حمله می کند و باعث آزار و اذیت ساکنان این دهکده میشود را نابود می کند و این حادثه که توسط خبرنگاری که اتفاقاً آنجا شاهد حوادث بوده نقل می شود و همین موضوع باعث شهرت یافتن او میشود و تا مدتها سوژة مجلات و روزنامه ها میشود. بعد از سالها پدر بزرگ مادرش که خیلی از این قهرمان خانوادگی خوشش آمده بود او را تبدیل به افسانه ای در خاندانش کرد و به فرزندانش وصیت کرد تا افراد خاندان این حادثه را سینه به سینه نقل کرده و مانع فراموشی نام ریجارد شوند. مادرش نیز در انجام این امر نهایت تلاشش را بکار برد و وقت و بی وقت این داستان تکراری را برای تنها فرزندش یعنی سارمون تعریف می کرد و با مقایسه او با سارمون به قصد تشجیع ناخواسته باعث تحقیر وی می شد . چنان که سارمون از همان اوایل کودکی نسبت به این داستان تکراری و مرد داستان که جد او محسوب می شد نفرت عجیبی پیدا کند.

    بارها از مادرش خواسته بود که دیگر داستان را تعریف نکند. ولی او چنین قصدی نداشت و با هر بهانه ای آن را تکرار می کرد. حتی زمان مرگش کتاب افسانه ای خاندانش را به او داده بود تا آن را به فرزندش بدهد. البته سارمون قصد ازدواج و به طبع آن بچه دار شدن را نداشت اما بخاطر قولی که به مادرش داده بود کتاب را نگه داشته بود.

    مدتی بعد سارمون به حال عادی برگشت. اما مغزش درست کار نمی کرد . نوعی شربت گیاهی که برای تخفیف اثر مشروب مفید بود  در یخچال داشت. تلو تلو خوران به سمت یخچال روان شد  با  آن شیشه خورده های اطراف یخچال که شاهکار مستی اش بود کارش  مثل گذر از میدان مین بود . شربت را به یکباره سر کشید و روی کاناپه ای که کنار یخچال بود دراز کشید و چشمانش را بست.

    لحظاتی نگذشت که احساس کرد بهتر شده است و مغزش دوباره به کار افتاده است. دلیل این مدعا این بود که فکر جالبی برای خلاص شدن از این کابوس تمام عمرش بسرش زده بود. او به سمت دستگاهش رفت تا مقدار انرژی باقیمانده در دستگاه را بخواند. آنقدر انرژی ذخیره داشت که با آن ده ها سفر انجام دهد. البته اگر جادة زمانی را باز نمی گذاشت. خیلی مشخص بود که نیت شیطانی او چیست. بله ، او قصد بازگشت به گذشته و کشتن جدش را داشت!

    با اینکه قرن سی و یکم بود اما فلاسفه و دانشمندان به علت نداشتن تجربه ای در مورد سفر زمان نتوانسته بودند که به نتیجه ای واحد در مورد آثار اخلال در گذشته برای آینده برسند. اکثرا عقیده داشتند که اگر زمانی بشر به تکنولوژی بازگشت به زمان گذشته را پیدا کند هر حرکت جدیدی باعث تغییر مسیر تاریخ و حوادث آینده می شود همانند "اثر پروانه ای". اما گروه دیگر  که سعید رفیعی هم در صدر آنها قرار دارد این تعریف را سفسطه ای پر تناقض  دانسته و با اعتقاد به اینکه تاریخ حک شدن  حوادث در زمان است و ذکر این نکته که ابتدا باید ثابت شود که اصولا خلل در زمان  ممکن است  یا نه تا بعد بحث عواقب آن مطرح شود با فرضیة تغییر تاریخ مخالفند. اما سارمون با نظر گروه اول بیشتر موافق بود زیرا طبق نظریه دوم او هیچوقت نمی توانست در تاریخ خللی ایجاد کند و این چیزی نبود که او بخواهد برای همین با خود فکر کرد:

 ـ من میدانم که جدم در گذشته کاری را انجام داده است. پس من میتوانم با کشتن او قبل از انجام آن کار از شکل گرفتن آن عمل جلوگیری کنم. شاید این کار باعث شود در آیندة خود من هم تاثیراتی بوجود آید، اما دیگر چیزی برایم مهم نیست. با اینکار حداقل از دست این کابوس روانی راحت می شوم.

    سارمون خودش هم می دانست این افکار یک آدم سرهوش نیست و از باقیماندة‌ آثار مستی اش است. اما او واقعاً تصمیمش را گرفته بود. سارمون میدانست که ریچارد در آن موقع ازدواج کرده بود و تنها فرزندش نیز بدنیا آمده بود و برای همین چندان ترسی از عواقب کشتن جدش بر روی زندگی خودش  نداشت یا شاید فقط این طور بخود امید می داد .

    برای عملی کردن تصمیمش نیاز به مقداری وسایل داشت. برای همین به سراغ ماشین جنگی ای که در مخفیگاه آزمایشگاهش نگه می داشت رفت و آن را آمادة نبرد کرد. سالها قبل که در یک کارخانة تولید وسائل نظامی کار می کرد این وسیله که قابلیتهایی از قبیل حرکت در زمین و هوا و دریا و تبدیل به اشکال مختلف را داشت بطور غیر قانونی از محل کارش دزدیده بود.

   پس از اینکه مقداری مشروب و همینطور کتاب افسانه ای خاندانش را که در آزمایشگاه نگه میداشت را به ماشین جنگی اش انتقال داد تازه به فکر افتاد که در مورد حضور در مکان مورد نظرش که آمریکای آن روز و نزدیک شهر لوس آنجلس بود چه کند. درمورد زمان بازگشت مشکلی نداشت و می توانست با تقریب خوبی به زمان مورد نظرش برود. اما اطلاعاتی در مورد مکان بازگشت نداشت. می دانست که هر دو به یک عامل یعنی همان انرژی بستگی دارند و طبق نظریة امیر صادقی بایستی با تفکیک این انرژی به عامل های بوجود آورنده اش که هر یک از عوامل سیر در زمان و مکان را ممکن می سازند می توان به نوع حرکت دلخواه رسید. البته سارمون دقیقاً نمی دانست چکار باید بکند. اما با عوض کردن نوع ورود انرژی به دستگاه و چند بار قلق گیری ـ برای اینکه بفهمد در حالت کلی در کدام مکان فرود می آید ـ و محاسباتی تقریبی به جایی در نزدیکی محل مورد نظرش برسد. استفاده از موقیعیت ستارگان محل فرود روش خوبی برای اینکه بفهمد کجاست، بود. بعد برای اینکه بتواند به زمان خودش برگردد، دستگاه را برای روشن شدن در توالی های یک ساعته تنظیم کرد.

    لحظات التهاب آوری بود. هم اولین تجربة انسانی بازگشت به گذشته و هم زمان نزدیک شدن به تحقق آروزی جدید سارمون. سارمون ماشین جنگی را با احتیاط بدرون دروازة زمانی جاده اش که حالا خیلی بزرگتر از حالت عادی بود هدایت کرد. می دانست اگر ماشین به قسمتی از لبة جاده بخورد احتمال انفجار وجود دارد. در همان حالی که از درون اشعة سبز رنگ جاده عبور می کرد متوجه درختان جنگلی شد که نظم و ترتیب کاشت آنها نشان از مصنوعی بودن جنگل داشت. آنطور که در کتاب گفته شده بود دهکدة مارتوم نیز یک دهکدة تازه تاسیس بود و کشت محصولات گلخانه ای بزرگترین اقتصاد آن محسوب می شد.

    سارمون در حالی که به زحمت میتوانست از برخورد با شاخه های درختان اجتناب ورزد کتاب خاندانش را برداشت تا شاید بتواند اطلاعاتی در مورد مسیر رفتن به دهکدة مارتوم پیدا کند. متاسفانه کتاب کلی گویی کرده بود و همه چیز را افسانه وار تعریف کرده بود. به همین خاطر وقتی جادة اصلی پیدا شد برای فهمیدن مسیر ماشین جنگی را دور از دیدرس جاده پنهان کرد و خود بیرون آمد تا بتواند از کسی کمی اطلاعات بگیرد.

   در مورد زبان مشکلی نداشت. هر چند که در قرن سی ام همة مردم از زبان جهانی یکسانی که سالها پیش ابداع شده بود استفاده می کردند، اما هر کس به دلخواه می تواند هر زبان دیگری را توسط دستگاه های مخصوص یاد بگیرد. بیشتر مردم از زبانهای قدیمی برای خواندن اشعار و ادبیات ملل پیشین ـ که فقط با زبان اصلی دلچسب هستند ـ استفاده میکنند. سارمون نیز چند زبان از جمله انگلیسی را بخوبی می دانست.

     فقط چند دقیقه صبر کافی بود تا ماشینی از دور پیدا شود، و بدون اینکه سارمون برایش دست تکان بدهد جلویش ایستاد. بلافاصله سر پیرمردی با موهای سفید و  کمی تا قسمتی بی مو از ماشین بیرون جست و با لبخندی گفت:

 ـ سلام ... شهری هستی  و راه را هم گم کرده ای . شاید هم ماشینت خراب شده . این لباس مدل جدید است؟

    سارمون با نگاهی به لباسش که لباس کار آزمایشگاهش بود و البته مطمئناً هیچ شباهتی به یک لباس کار دانشمندان قرن بیستم نداشت، با خنده گفت:

 ـ بله ، فعلا در شهر همه از اینها می پوشند یا خواهند پوشید . می خواستم سوالی بکنم . دهکدة مارتوم این طرفهاست؟

 ـ پس دنبال مارتوم می گردی؟ نمی دانستم این دهکدة تازه تاسیس اینقدر طرفدار دارد. دیروز هم یک خبرنگار همین سوال را از من پرسید و من او را که ماشینش خراب شده بود به مارتوم بردم. اگر بخواهی می توانم تو را هم به آنجا ببرم البته فقط پنج کیلومتر با مارتوم فاصله داری. آن آنتن را که فقط یک مقدارش پیداست می بینی؟ همان طرفهاست.

سارمون نگاهی دقیق به آنتن و جاده انداخت  و گفت :

ـ از راهنماییتان ممنونم. اما من با دوچرخه مسافرت می کنم و دوست ندارم با ماشین سوار شدن سفرم را خراب کنم. دوچرخه ام نیز همین اطراف است. اما یک سوال دیگر هم داشتم. شما ریچارد را می شناسید؟

 ـ « ریچارد رینر » ؟ البته ... او در مارتوم زندگی می کند و یک مزرعة‌گلخانه ای هم دارد.

 ـ خوب فقط همین. یعنی او آدم مهمی نیست؟ مثلا کار مهمی انجام نداده است؟

 ـ ها ها ها ... اون احمق و کار مهم. ها ها ها ... اما صبر کن. چرا ، او همین پارسال تمام محصولات یک فصلش را سر قمار و شرط بندی باخت . تا حالا کسی کاری به این خارق العاده ای نکرده است. اگر بخواهی میتوانی این را  یک شاهکار حساب کنی .... هاهاها ...

    قصد سارمون از این سوال این بود که بفهمد آیا آن حادثه انجام شده است نه. زیرا در کتاب فقط به سال و فصل وقوع اشاره شده بود و نه به تاریخ دقیق.در ضمن دقت دستگاه آنچنان نبود که صد در صد به آن اعتماد کرد. چند لحظه بعد او درون ماشینش بود. بعد از اینکه شیشه مشروبی نوشید و ماشین را به پرواز درآورد و به سمت دهکده هدایت کرد به نظرش رسید حادثه را کمی جالبتر کند. ماشین او قابلیت تبدیل به شکل موجودی چهار پا اما بدون سر و با دو چنگک قوی را داشت . سارمون با خودش فکر کرد:

 ـ حالا من هیولای ریچارد هستم. اما با این تفاوت که من او را با این ماشین جنگی میکشم.

    البته کتاب در مورد هیولای واقعی نوشته بود که هفت متر ارتفاع و چهار دست و سری بشکل گاو و بدنی برنگ قرمز تیره داشت. درحالی که ماشین او سه متر ارتفاع بیشتر نداشت و بدون سر و دست بود و نه گاو سر بود و نه رنگی قرمز داشت. برای همین سارمون از اینکه خودش واقعا هیولای واقعی باشد خیالش راحت بود. وقتی به دهکده رسید ماشین را به صورت شکل مورد نظرش درآورد و برای تفریح شروع به خراب کردن ماشین ها و خانه ها کرد. زنان و کودکان جیغ و دادکنان فرار می کردند و مردان با حیرت و بلا تکلیفی اینطرف و آنطرف می دویدند.

    سارمون احساس غرور می کرد. او حالا ارباب شهر بود و احساس می کرد هیچ کس نمی تواند مانع او شود. دلیل این تفکرات معلوم بود. او کاملا مست شده بود . شربت گیاهی اش را همراه نداشت. وقتی بیاد هدف اصلی اش افتاد شروع به جستجوی ریچارد در بین مردم کرد. او قبلا عکس ریچارد را در همان کتاب معروف دیده بود. در همان حال که دنبال او می گشت ناگهان ضربه ای محکم تعادل ماشین را به هم زد . باورش نمی شد. ریچارد روی تراکتور نشسته بود و خود را برای ضربه بعدی آماده می کرد.

 سارمون با توجه به این حادثه باز هم خوشحال بود چرا که ریچارد خودش برای مرگش به پیشواز آمده بود و کار او را راحت کرده بود. برای همین تصمیم گرفت ماشین را به پرواز درآورد و از هوا با راکت او را هدف قرار دهد. اما به علت اینکه ضربة تراکتور به جای حساسی خورده بود سیستم تغییر شکل بعلت فرو رفتگی های روی بدنه کار نمی کرد. سارمون فقط توانست ماشین را دوباره سر پا کند. اما چند بار فشار دادن دکمه های راکت کافی بود تا بفهمد که سیستم آنها هم از کار افتاده است. ریچارد ضربه دیگری به او زد که سارمون به زحمت توانست از افتادن ماشین جلوگیری کند. همه چیز دست به دست هم داده بود تا او امروز از یک دهاتی بی سلاح شکست بخورد. سارمون با فکری برخود لرزید. « نکند خود من واقعا هیولای ریچارد هستم. اما ...» ضربه ای دیگر مجال فکر کردن را از او گرفت. سارمون از اینکه این آهن پاره هنوز هم حرکت می کند تعجب می کرد.

   فقط دو دقیقه تعقیب شدن توسط تراکتور کافی بود تا بفهمد که کاری از دستش بر نمی آید. باید بر می گشت. این موضوع را با تمام مغز معیوبش می فهمید. ترس از مرگ چنان او را احاطه کرده بود که حس خشم و انتقام قبلی اش را بکلی فراموش کرده بود. بزحمت جهت را تشخیص داد و به سمت محل جاده زمانی براه افتاد . ریچارد همچنان بدنبال او روان بود. خوشبختانه سرعت او هنوز هم کمی بیشتر از سرعت تراکتور بود و این باعث می شد او نتواند ضربه بزند. اگر شانس می آورد می توانست به توالی زمانی اول برسد.

    وقتی به محل مورد نظرش رسید با اینکه چند دقیقه ای به تمام شدن یک ساعت باقی بود متوجه شد که جاده باز است و آنتنی درون آن قرار دارد، ولی قطر جاده بسیار کم بود و حتی یک انسان نیز نمی توانست از آن رد شود. همان زمان که سارمون ماشین را مقابل جاده متوقف کرد دوربینی از درون جاده به بیرون آمد. سارمون درون دستگاه ارتباطی فریاد زد:

 ـ آهای کسی که اونجایی ... جاده را بزرگتر کن . من تو دردسر افتاده ام .

    صدای قهقهه ای که بگوشش رسید او را بدتر از ضربه ای که همزمان ریچارد زد ناراحت کرد. خود «مارک شوارتزینگر» بود. همان همکارش که او را بدنبال اطلاعات غیر موجود فرستاده بود.

 ـ خوب حقه باز. که حالا مرا دست بسر می کنی تا خودت تنهایی افتخار کشف را بدست آوری؟ البته اون پسره از من باهوشتر بود و به من فهماند که تو چه قصدی داری. حالا منهم اینجا هستم. راستی تو چه زمانی داری کتک میخوری؟

 ـ خواهش می کنم جاده را بزرگ کن. من به تو کلک نزده ام. وقتی تو رفتی بطور اتفاقی آزمایشات نتیجه داد.

 ـ حتی اگر اینطور باشد من مدتهاست که قصد داشتم تو را بکشم. مطمئنم که تو هم همین قصد را داشته ای. خوشبختانه اینبار شانس با من بود. نگران نباش منهم میتوانم راه تو را ادامه بدهم . راستی اگر اطلاعات کامپیوتر درست باشد تو الان باید وسط جنگ جهانی سوم باشی ، اما چرا داری از یک تراکتور ابتدایی کتک می خوری؟ آخ ... یک ضربة دیگر هم زد. من دیگر باید بروم چون خیلی کار دارم. تو هم از مرگت لذت ببر. اما اگر تا 1000 سال دیگر زنده ماندی یکسری هم به من بزن.

    سپس قهقهه ای زجر آور ارتباط را قطع کرد و دوربین را بسمت داخل برد. جاده کم کم در حال محو شدن بود. سارمون بلندگوها را روشن کرد . اخرین سعیش را هم کرد:

ـ مارک ... خواهش می کنم ... کمکم کن ... تو بدون من از این کشف نمی تونی استفاده کنی ...

    اما ضربه ای دیگر صدایش را خاموش کرد. آتش در حال سرایت به همه جا بود ضربه ها کار خودش را کرده بود و مخزن سوخت آتش گرفته بود. اگر آتش به راکتهای پلاسمایی می رسید چیزی از او نمی ماند. هر چند که از حالا نیز مرده بحساب می آمد. این فکر که او خودش هیولای ریچارد است در او قوت گرفته بود و فهمیده بود خبرنگار یا نویسنده کتاب در مورد هیولایی که واقعا وجود داشته اغراق کرده بود . آخر روزنامه ها و کتابهای آن زمان دنیا در دروغ گویی ضرب المثل بودند.

    سارمون از بین اسباب هایی که آتش به آنها نیز سرایت کرده بود کتابش را برداشت و صفحه آخر آن را با صدای بلند خواند:

 ـ « ... هیولا آخرین زوزه هایش را کشید، گویا به موجود سبز رنگ مقابلش التماس می کرد او را نجات دهد اما او بی اعتنا روح سیاهرنگ او را که باندازه یک کف دست بود ، بلعید و آرام آرام ناپدید شد. هیولای آتش گرفته لحظاتی بعد توسط انفجاراتی پیاپی نابود شد. ریچارد شجاع عقبتر ایستاده بود و مرگ هیولا را نظاره می کرد و در دل خود را ستایش می کرد هر چند که شاید می دانست جهان این اتفاق را باور نخواهد کرد. همه مردم دهکده نیز آمده بودند و خاکستر شدن هیولا را تماشا می کردند. بعد از پایان انفجارات دیگر چیزی بجز خاکستری سیاه و بد بو باقی نمانده بود. مردم نیز به آن خاکستر شیطانی دست نزدند و فقط روی آن خاک ریختند . سپس جشنی بزرگ ترتیب دادند که تمام اهالی دهکده با خوشحالی ... »

    سارمون کتاب را به زیر پایش که آتش به آنجا هم رسیده بود انداخت و با لبخند تلخی گفت:

 ـ خیلی جالب است که انسان بداند بعد مرگش چطور برایش مراسم تدفین میگیرند. پس این نظریه سعید رفیعی که تاریخ ثابت است و زمان حک شده است درست است. خود من جدم را به شهرت رساندم . از دست این خبرنگاران دروغگو . عجب هیولایی ...

/ 0 نظر / 11 بازدید