هیولا - بخش دوم :رویای نا تمام

   اما او حالا باید چکار می کرد . او غافلگیر صاحب یک کشف بزرگ شده بود که چیزی جز استفاده از آن را نمی دانست و در واقع تمام کارهای علمی آن را سارمون انجام داده بود. آخرین حرف آن لعنتی کاملا درست بود .

 ـ البته بهتر است به مراسم سنتی مشروب خوری خودم برسم. باید کلی مشروب توی یخچال باشد.

   شیشه های شکسته جلوی یخچال را با احتیاط رد کرد و شیشه مشروبی برداشت و با ولع تمام نوشید. و بر روی کاناپه کنار یخچال لم داد اما هنوز هم به سفر زمان فکر می کرد. او دنبال بهترین راه حل و سود آورترین نوع آن بود.

    یک راه مرسوم اعلام آن به جهانیان و رسیدن به شهرت و ثروت بود. اما این راه مشکلاتی داشت چرا که این طرح تا مدتها نمی توانست جز در راه تحقیقات علمی و تاریخی کاربرد داشته باشد و با توجه به انجام کارهای غیر قانونی که با آن می شد انجام داد ممکن بود دولت از تکامل علمی که او باید پدر آن محسوب می شد جلوگیری کند.

    اما مارک فکر بهتری داشت که با روحیه او سازگارتر بود. او به تنهایی می توانست از این طرح استفاده ببرد. او می توانست ارباب تمام تاریخ باشد. بدست آوردن هر چیزی حتی حکومت تمام جهان از مردم گذشته با آن سلاح های مسخره کاری سهل و ممکن بود. او می توانست هر چقدر که بخواهد سلاح جنگی و هواپیماهای خودکار تهیه کند و با لشگری از رباتهای پیشرفته تمام جهان را فتح کند . او می توانست برترین حکمران شود.

    مستی بر جانش چیر شده بود و خوابش می آمد. همانجا روی کاناپه دراز کشید و در حالیکه دستش را بر روی اسلحه ای که در جیب داشت و برای کشتن سارمون همراه آورده بود , می کشید به خواب رفت .  حتی در خواب نیز خواب حکمرانی بر تمام جهان را می دید. انگار همه لذت و قدرت و ثروت از آن او بود. هزاران نفر به او که بر تختی جواهر نشان و در باغی زیبا و وسیع نشسته بود خدمت می کردند. خواب شیرینی بود بجز آخر خواب که ناگهان شیری از میان بیشه بیرون جهید و در یک چشم به هم زدن ...

 مارک با این خواب وحشتناک از خواب جست ولی حتی فرصت نکرد عرق پیشانیش را پاک کند. باورش نمی شد. امیر صادقی با اسلحه ای در دست وارد آزمایشگاه شد. اما او مارک را ندید و مستقیم به سمت سالن آزمایشگاه رفت. مارک که عقلش سر جا آمده بود سرجایش نشست و اسلحه اش را آماده کرد. وقتی امیر برگشت در همان حال نشسته گفت:

 ـ زود باش. اسلحه را بیانداز ... خودت میدانی من زیاد اعصاب درستی ندارم . پس مرا عصبانی نکن.

   امیر با بی میلی اطاعت کرد. مارک قهقه ای زد و گفت:

 ـ پس تو شیر خواب من هستی. چطور توانستی از اون زیر زمین فرار کنی؟ اسلحه را از کجا آوردی؟

 ـ وقتی با عصبانیت خانه را ترک کردی یادت رفت که دستهایم را ببندی . با دستهای باز هم کارهای زیادی می توان کرد و اسلحه های مخفی درون خانه را پیدا کرد.

 ـ حتما برای کشتن من و سارمون آن را همراهت آوردی؟ خوب خیالت راحت باشد خودم حساب سارمون را رسیدم . حالا تو هم می توانی به گذشته برگردی و در عصر دایناسورها در مورد فرضیه «عصر یخبندان» تحقیق کنی . باید به خودت افتخار کنی که به عنوان دومین فردی که به گذشته بر می گردد، خدمات مهمی به علم می کند. حالا با هم سراغ دستگاه ابداعی خودت میرویم.

    مارک بلند شد و به سمت امیر راه افتاد. اما چون فراموش کرده بود که زمین پر از شیشه خرده است پایش روی یک تکه بزرگ و تیز  رفت و  پس از پاره کردن کفش او را بشدت زخمی کرد .

 بی اختیار در حالیکه فریاد می کشید بر زمین افتاد. امیر با فرصت شناسی به سمت او حمله کرد و با او گلاویز شد. هر دو روی شیشه خرده ها غلط می خوردند و زخمی می شدند. ناگهان صدایی هر دو را بخود آورد:

 ـ خیلی خوب . بس است. از هم جدا شوید.

    هر دو متعجبانه به مردی که جلوی در آزمایشگاه ایستاده بود نگریستند. پلیس نبود و حتی اسلحه ای هم نداشت. سنش را نمی شد تخمین زد. شاید بیش از 100 سال داشت. اما با توجه به پیشرفت مراقبت های پزشکی همانند اکثر مردمان جهان خیلی کمتر از سنشان بنظر می آمد. هر دو از هم جدا شدند و به مرد نگاه می کردند. هیچکس نمی دانست که او با کدامشان است . البته از چهره مارک پیدا بود که احساس ناامنی بیشتری می کند.

 ـ تو کی هستی و توی آزمایشگاه من چکار می کنی؟

    مرد با پوزخند گفت: «زیاد سخت نگیر . خودت هم میدانی که تمام عناصر این آزمایشگاه توسط تو و آن رفیق بدتر از خودت که باعث مرگش شدی با دزدی و کلاهبرداری بدست آمده است. برای همین هم مستحق پیوستن به رفیقت هستی. البته چون مستقیما کسی را نکشتی منهم چنین کاری نمی کنم و تو را به زمان دایناسورها تبعید میکنم تا در مورد عصر یخبندان تحقیق کنی . البته می دانم که این ماموریت را برای امیر داشتی اما من فعلا با او کار دارم و ناچار تو باید به این افتخار نائل شوی.»

 ـ تو چطور می خواهی مرا مجبور کنی؟ تو که اسلحه نداری.

   مارک پس از گفتن این سخنان به سمت اسلحه اش که روی زمین افتاده بود، شیرجه رفت. اما چیزی شبیه اشعه زودتر به اسلحه خورد و آن را متلاشی کرد. مرد ناشناس با خنده ای ملایم گفت: « اگر کمی توجه کنی میبینی که روی انگشت من انگشتری زیبایی قرار دارد که در موقع تحریک آن توسط اعصاب مغزم یک اسلحه لیزری کامل است . اگر حرکت اضافه دیگری کنی ممکن است نظرم عضو شود و بجای تبعید خودم بکشمت. امیر تو هم برو و زخمهایت را پانسمان کن. من خودم حساب این موجود را می رسم».

    امیر هنوز هم باور حوادث اتفاق افتاده برایش سخت بود. سوالات زیادی در مورد این مورد ناشناس و کارهای عجیبش داشت که منتظر بازگشت او بود. چند دقیقه بعد که صدای التماس های مارک قطع شد فهمید که انتظارش زیاد طول نخواهد کشید. لحظاتی بعد خود مرد نیز به او ملحق شد.

 ـ خوب کار او که تمام شد. زخم های تو چطور است؟

 ـ فقط چند خراش ساده است؟ در مدتی که اسیر آنها بودم شکنجه هایی بدتر از این را داشتم. راستی می شود بپرسم شما کی هستید؟ چطور شد که ...

 ـ من فقط وظیفه ام را انجام دادم وظیفه ای که فقط بر عهده من بود. خوشحالم که آنها موفق نشدند،

 ـ حتما اهدافشان مربوط به دخالت در گذشته بود . منظور شما اینست که اعمال آنها در گذشته باعث تغییر تاریخ می شد؟

 ـ خوب میبینی که عوض نشده است. زیرا یکیشان که نامش سارمون بود کارهایی در گذشته انجام داد، ولی فقط همان کاری را انجام داد که واقعا قبلا هم انجام شده بود . تاریخ ثابت است و هر عملی که در گذشته صورت بگیرد همان تثبیت تاریخ است.

 ـ ولی اگر من به گذشته برگردم و مثلا هیتلر را قبل از به قدرت رسیدن بکشم آیا بازهم جنگ جهانی دوم صورت می گیرد؟

 ـ خوب مسئله اینجاست که تو هیچگاه نمیتوانی هیتلر را بکشی زیرا  اگر چنان می شد اصلا هیتلری وجود نداشت که با آن جنایاتش در تاریخ ثبت شود و تو قصد کشتنش را پیدا کنی . تاریخ در زمان تعریف می شود و زمان هم واحد و یکی است و هر فرضی جز این  سفسطه است.

 ـ پس دلیل شما برای ممانعت از کارهای آنها برای چیست؟ مگر نمی گویید آنها با تاریخ کاری نمی توانند بکنند؟

 ـ درست است. اما شاید ممانعت های ما هم نوعی وسیله برای دستیابی به این هدف باشد. حالا که من این قدرت را دارم که با آنها مقابله کنم، می کنم. اگر روزی منهم نتوانم کاری بکنم. خدا خودش بهتر می داند چگونه جهانش را هدایت کند. من فقط تا حد امکان جلوی فساد را می گیرم. در ضمن اعمال آنها فقط همین مشکل را ندارد و شاید ده ها مشکل دیگر هم داشته باشد که مرا ملزم به انجام وظیفه می کند.

 ـ متوجه منظورتان شدم. اما هنوز این سوال که شما چه کسی هستید و ...

 ـ می خواهی خودم را معرفی کنم ؟ در اکثر مواقع من از این سوال طفره می روم. اما می خواهم خیلی راحت با تو صحبت کنم. من «سعید رفیعی » هستم. مدتی است بین مردم نیستم برای همین کمی معروف شده ام.

    فقط یکبار با دقت نگاه کردن به او کافی بود تا امیر صحت این ادعا را در یابد. همان دانشمند افسانه ای که یکبار جهان را نجات داده بود الان جلویش نشسته بود. آنهم با خضوعی بالا که کار مهمش را در معروفیتش نادیده میگیرد. زیاد تغییری نکرده بود و فقط قیافه اش کمی پخته تر و با تجربه تر شده بود. ریش کوتاهش هم او را از جوانی بیست ساله اش که معمولا در خاطر مردم بود متمایز میکرد.

 ـ ولی ... شما .... من ... .

 ـ لازم نیست حرفی بزنی. من هم باید بروم . اما می خواستم بگویم که دقیقا اینجا چه اتفاقی افتاده است. شاید متعجب شده ای و با آنچه در قوانین علمی خوانده ای تفاوت ببینی. من بعد صفرم که محدوده ای مجازی و غیر مادی که به طبع آن زمان در آن غیر قابل تعریف است را همواره تحت کنترل دارم. مثل کنترل خطوط تلفن .هر انتقالی در زمان و مکان صورت بگیرد من با دستگاه های ساخت خودم متوجه آن می شوم و حتی می توانم آنها را دنبال کنم. وقتی سارمون به گذشته بازگشت و شروع به خراب کردن خانه های مردم کرد من متوجه شدم و مواظبش بودم . خوب من با دستگاه های «تله پاتی» که نمونه اش را خود شماها دارید قادر به خواندن افکار هستم و با دستگاههای پیشرفته تری می توانم بر افکار تأثیر بگذارم. یک فرد تراکتور سوار در گوشه ای از دهکده بود من به گونه ای او را تحت تاثیر قرار دادم تا با تراکتورش درست به جای حساس ماشین جنگی سارمون ضربه بزند. بطوری که ماشین از کار بیافتد. بعد هم وقتی افکار این یکی را دنبال کردم و به قصد شیطانی او برای لشگرکشی به زمان گذشته پی بردم با ماشین انتقال جرم که حتما می دانی جهش در مکان است به اینجا آمدم تا شخصا او را به سزای اعمالش برسانم. که بطور اتفاقی تو را دیدم و متوجه حوادث تو با اینها شدم. اما حالا که موضوع تمام شده از تو خواهشی دارم. لطفا دستگاههای مربوط به سفر زمان این آزمایشگاه را نابود کن و از این موضوع با کسی صحبت نکن. همانطور که دیدی بشر کنونی لیاقت داشتن چنین توانایی را ندارد و البته نیازی هم به آن ندارد. امیدوارم که این را درک کنی .

 ـ حتماً دستوراتتان را انجام می دهم.

 ـ حالا دیگر وقت خداحافظی است. البته من تو را فراموش نخواهم کرد و بعدا باز هم به تو سر می زنم. امیدوارم با کمک هم بیشتر بتوانیم برای رضای خدا به مردم خدمت کنیم.

    آندو مردانه دست دادند و به امید دیداری دیگر از هم جدا شدند. امیر آنچنان غرق شادی از دیدار همچون مرد بزرگی بود که حتی نفهمید او کی رفت. سعید رفیعی دانشمندی بود که تمام عمرش را برای خدمت به بشریت سپری کرده بود. امیر نیز مانند همه دانشمندان جوان آروز داشت روزی همانند او باشد.

 

 

 

/ 0 نظر / 18 بازدید